رمان “پاییز فصل آخر سال است” نوشته ی نسیم مرعشی اولین کتاب این نویسنده است. این نویسنده قبلا با داستان “رودخانه” توانسته برنده ی جایزه داستان تهران شود. این کتاب روایت ماجرای سه دوست به نام های لیلا،  روجا و شبانه است که در اواخر دهه ی بیست زندگیشان به سر می برند و هر کدام دغدغه ای را به همراه دارند. این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده و میتوانید این کتاب را از این لینک خریداری کنید

خلاصه ی داستان

میثاق همسر لیلا او را تنها گذاشته و به خارج کشور رفته است. لیلا در صفحه ی فرهنگی هنری مجله ای کار پیدا می کند و به ظاهر از حالت افسردگی کمی فاصله می گیرد که بعد از مدتی مجله توقیف می شود. روجا قرار است برای ادامه تحصیل به فرانسه برود و بخاطر تنها گذاشتن مادرش دچار عذاب وجدان می شود و در همین گیر و دار از مصاحبه ی سفارت رد می شود. شبانه،  برادری دارد که عقب مانده ی ذهنی است. روجا نمی داند باید چه کند نمی داند باید برای ازدواج ارسلان را انتخاب کند یا نه؟ او هم از تنهایی می ترسد و هم اینکه نمی تواند برادرش ماهان را تنها بگذارد.

زاویه دید

نویسنده برای هر سه روایت ها از زاویه دید اول شخص استفاده کرده است و این شبهه را در خواننده ایجاد می کند که هرسه شخصیت یک نفر هستند. اینگونه به نظر می رسد که هر سه نفر به یک مدل حرف می زنند و انگار نسیم مرعشی در طول رمان فقط دارد یک نفر را شخصیت پردازی می کند. با این وجود این رمان بعنوان کتاب اول نویسنده قوی و قابل تقدیر است.

 

فصل های کتاب

کتاب “پاییز فصل آخر سال است” در دو بخش تابستان و پاییز می گذرد که در هر بخش سه فصل می گذرد که هر کدام از فصل ها مختص یکی از این دختران است. که در بخش اول هر کدام از شخصیت ها ماجرای یک روز را تعریف می کنند که گاه با هم تداخل دارد. بخش بعدی،  ماجرای سه ماه بعد از آن روز را روایت می کنند.

چرا باید این کتاب را خواند؟

درست است که در هر محفل ادبی حرف از فلان نویسنده ی خارجی و  کتاب خارجی است. درست است که برای آنکه نشان دهیم کتاب خوانیم در میان حرف هایمان مدام مراجعه می کنیم به فلان شاهکار فرانسوی و فیسار نویسنده ی اسپانیایی. این حرف منکر این نمی شود که همه ی جایزه های نوبل ادبیات را خارجی ها گرفته اند. اما در این میان نباید از ادبیات داخل کشور هم گذشت. درست نیست که هر رمان خارجی که بیرون بیاید داغ داغ بگیریم و بخوانیم  درحالی که نویسنده های داخلی خودمان را نشناسیم. از نشر داخلی حمایت نکنیم و نویسنده های توانمند خودمان را بالا نکشیم. رمان “پاییز فصل آخر سال است” رمانی خوش خوان است و نویسنده از دغدغه های سه خانم در آستانه ی سی سالگی میگوید. دغدغه هایی که چندان از ما دور نیست و کم نیستند سطرهایی از کتاب که با خود می گوییم این حرف دل من است. این داستان این روزهای من است. این خیابانی است که من هر روز از آن می گذرم و خواننده هرچند هم زیاد سختگیر باشد باز هم بخاطر یکی از شخصیت های کتاب هم شده نمی تواند کتاب را زمین بگذارد.

بخشی از کتاب: (پشت جلد)

“این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا بر خورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان  اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله عروسک را کنده بودم داشتم چشمش را از گردنش می آوردم بیرون. می خواستم بفهمم چرا وقتی می خوابانمش چشم هایش بسته می شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار، من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟”

 

بارگزاری مطالب مرتبط بیشتر
بارگزاری بیشتر توسط خاطره محمدی
  • نگاهی بر رمان کلیدر نوشته ی محمود دولت آبادی

    رمان «کلیدر» نوشته ی محمود دولت آبادی بزرگترین و مهمترین اثر ادبی چند دهه ی گذشته ی ایران …
بارگزاری بیشتر در کتابهای فارسی

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدپر کردن فیلد های ستاره دار الزامی است *

همچنین بررسی کنید

نکات خواندنی در مورد مراقبت از نوزادان

نگهداري و مراقبت از نوزادتان کاری بسیار مشکل است. بچه‌ای كه تازه متولد شده، آن قدر به‌نظر …